... به پارسال فکر می کنم ... به اینکه " فرشته خانوم " بود ، و حالا ... مدت هاست روشنی شب هاش ، دعاهای ماهاست که به اصطلاح بازمونده هاشیـم ... (!) به اینکه تـ ـو بودی ... دستات ... لبخندت ... نگاه مهربونت ... همه بودن ... و حالا ... تـ ـو ام خیلی وقته که نیستی ... به این فکر می کنم که چقدر از پارسال تا امسال ، همه چیز فرق کرده ... حتی خود منم عوض شده م ... ... هیچوقت از چهارشنبه سوری خوشم نمیومده ... چون من همیشه خدا دوس داشتم از تمام این آت و آشغال هایی که بقیه دارن ، داشته باشم ... نه زیـاد ! از هر کدوم یه ذره ... و بیشتر از اونایی که نورای رنگی رنگی می دن ... و من نمی دونم اسمشون چیه ... ؟! نداشتم ... مدتها حتی یه کوچوولووو هم از این وسایل آتیش بازی نداشتم ... بدم میومد ... از اینکه نمی تونم برم تو کوچه ... از اینکه هیچ وسیله ای ندارم ... از اینکه چهارشنبه سوری هام اینقدر بی حالن ... آخه بابا می ترسید ... از اینکه بلایی سرمون بیاد ... و یک عمر پشیمونی و از این حرفا ... این اواخر برامون یه بسته ترقه می خرید ... و ما ، با نظارت دقیق خودش ، ترقه ها رو می انداختیم ... اونم تو حیاط خونه خودمون ... و فقط خودمون 5 تا ... ! من و مامان و بابا و فسقلیا ... . . . پارسال ... تـ ـو ... چهارشنبه سوری مو خوشگل کردی و به یادموندنی ... برام از همین خرت و پرتا خریدی – که یادم نمونده اسماشون چی بود – و بهم یاد دادی چطوری باهاشون شلوغ بازی کنم ... و من و بچه ها چه ذوقی می کردیم موقع استفاده از هرکدومشون ... خیلی خوش گذشت ... به همه مون ... ممنونم ازت ... واسه چهارشنبه ای که یادم نمیره ... هیچوقت ... پارسال ، بهترین چهارشنبه سوری عمرم بود ... ... فردا میرم مسافرت ... معلوم نیست کی برگردم ... پیشاپیش عید رو به همه تون تبریک میگم ... ایشالا سال خوبی واسه همه مون باشه ... . . . دعا یادتون نره ... ســـال نـو مبــــــارک . / مرواریــد 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:2 توسط مرواریــد |
ســـــــلام ... !!! - لطفا با هیجان و شور زایدالوصف خوانده شود ! – من دوباره برگشتم ... می دونم ... می دونم که ییهو رفتم ... می دونم که با هیچ کس خداحافظی نکردم ... می دونم که غیبتم طولانی شد ... اول : معذرت ... و بعد : ممنون به خاطر اینکه نگرانم شدین ، - احیانا- سراغم رو از بقیه گرفتین ، و خلاصه ممنون بابت تمام مهربونیاتون ! دلم واسه همه تون تنگ شده بود ... . . . هی ! همش 5 روز مونده ... تا عـ ـیـ ـد ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:40 توسط مرواریــد |
| ||||||