... و خدایی که در این نزدیکی است ... " سنتوری " رو ، نه یک فیلم خوب ، که یک واقعیت تـلــخ دیدم ... واقعیتی که من و شماها ، هر روز ، خیلی ساده از کنارش می گذریم ... من ، نه منتقدم که بتونم ازش ایرادی بگیرم ، و نه اونقدری فیلم دیده م که در موردش نظر کارشناسی بدم ، فقط می تونم بگم که : دلم ، واسه خیلی چیزا سوخت ... ... گذشته از تمام این حرفا ، صدای " محسن چاوشی " ، مثه همیشه ، منو تا اون دور دورها بـــُرد ... : تنهای بی سنگ صبور / خونه ی سرد و سوت و کور توی شبات ستاره نیست / موندی و راه چاره نیست اگر چه هیــچ کس نیـومــد / سـری به تنـهاییـت نـزد اما تــو کوه ِ درد باش / طاقـت بیـار و ... مـرد باش! من با این صدا و ترانه هاش ، زندگی می کنم ... . . . پ.ن: این پی نوشت ، مخاطب خاص دارد ! لیاقت و عرضه چیزای خیلی خوبی هستن ... خیلیا هستن که می خوان به یه چیزایی برسن ، اما عرضه ش رو ندارن ، و بهشون نمی رسن ... ! و خیلیای دیگه هم هستن ، که به خیلی چیزایی میرسن که لیاقتشون رو ندارن ، پس ؛ از دستشون میدن ... ! و به نظر من ، بی لیاقتی ، خیلی بدتر از بی عرضگی ِ ... ... و متاسفانه ، من به تجربه فهمیدم ... : تـ ـو ، هم بی عـرضــه بودی ، و هم بی لیــاقـت ... . . . در نوسان ِ بین ِ دانشکده و خونه ، این مـ ـ ـنـ ـ ـم که خورد میشم ... ببخشیــد اگه این روزا نیـســتم ....jpg)
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:19 توسط مرواریــد |
| ||||||